|
پليور خاکستری
بهاره خلیقی
SiahSepid.com
طبق عادت هر روز تکه نانی را که برداشته بود روی لبه ی پنجره خورد کرد . خیره به خورده های ریز شده / تکه اضافی را توی دهانش گذاشت . مزه ی ساده ای داشت / از اینکه فکر کرده بود قطعه ی بلعیده شده اضافه است احساس عجیبی می کرد / مثل یک سر گیجه ی تند و ساده .
هنوز جمله ای را که قبل از روشن شدن هوا خوانده بود توی ذهنش تکرار می شد .( در عمق هر زیبایی چیزی غیر انسانی وجود داره ) انسان؟
مدت زیادی بود که هر چیز بی نهایت خوب یا بی نهایت بد رو که با کلمه ی انسان همراه می شد و می شنید/ امابه ریشه این ملا کها پی نمی برد.
کلمه هایی که انسان بودن را سخت کرده بود / جملاتی که برای حملشون جیبهای بلوز / شلوار و حتی کیفت هم کم بود و دست آخر مجبور می شدی کلمه هایی را که تبار انسان بودنت رو یدک می کشند / روی شانه ها / لا به لای موها / توی دهنت و حتی میون گوش هات جا کنی.
تازه آن موقع می توانی وزن بودن و تشخصت را حفظ کنی / البته این سنگینی هم بستگی به این دارد که چقدر کلمه همراهت باشه / هرچه بیشتر باشد مسلما پایت روی زمین با تعادل بیشتری قدم بر می دارد و تلو تلو نخواهی خورد.
حالت تهوع عجیبی داشت / به یاد آوردن دوباره این کلمات هم بدترش می کرد/ با اینکه چیزی نخورده بود حس می کرد یک مار بزرگ و زرد رنگ توی وجودش سر می خوره .
ظهر شده بود و اون هنوز روبروی سفیدی مات و سرد برف نشسته بود / صدای زنگ تلفن ضربان قلبش را تند کرد مثل روزهای بدی که دلش می خواست از همه چیز فرار کند / اما امروز چی؟ امروز که روز بدی نبود فقط تلخ شده بود / اینم که این روزها توی هر بساطی پیدا می شه / پس نباید چیز زیاد مهمی باشه.
با پاهای یخ کرده اش شروع به گشتن زیر صندلی کرد و عاقبت بدون پیدا کردن دمپای ها رفت طرف تلفن.
خودش بود / مثل همیشه مهربون و گرم....
زن : سلام چطوری؟
مرد : سلام خوبم / تو چطوری ؟
زن : مطب نرفتی ؟ پس مریضا چی می شند ...
مرد : مطب؟ نه نرفتم .
زن : نگرانم کردی / چی شده ؟
مرد: تو همیشه نگرانی / چیزی نیست همه چی مثل همیشه اس.
زن : مثل هر روز ؟
مرد : تو کجائی ؟
زن : آتلیه .
مرد : بهت زنگ می زنم .
زن : نه نزن / بعد از ظهر می بینمت .
مرد : میای اینجا ؟
زن : نه . کجایی....مگه توی کافه نادری قرار نداشتیم ؟
مرد : امروز ؟
زن : چی شده حالت خوب نیس ؟ می خوای....
مرد : چرا مثل هر روزم / یعنی همه چی مثل هر روزه ....
زن : پس می بینمت .
مرد : باشه.
به خودش که اومد فقط صدای بوق آزاد بود و بس....بی رمق گوشی رو گذاشت / بزاق سردی توی دهانش جمع شده بود و تمام تنش مور مور می شد / دستی به موهایش برد و چشمهایش را بست..
دوباره به سراغش اومده بود اما اینبار خیلی قوی تر شده بود / دیگه اون بود که تعیین میکرد کجا بره / اون بود که نگاه خیرشو به سفیدی شیشه دوخته بود و معده شو می سوزوند . خاکستر سیگار همه جا پخش شده بود و سوز برف کتابها رو ورق می زد . ضعف شدیدی تمام وجودش را گرفته بود. نگاهی به ساعت انداخت / هنوز چهار ساعت مانده بود / هنوز چهار ساعت به سکوت / چهار ساعت به دالون های خالی .
صندلی گهواره ای آرام آرام بالا و پایین می رفت و مرد به چهل و پنج فکر می کرد و مانند درختان کنار اتوبان احساس گنگی داشت به کتابهایی که هر ماه بیشتر می شد و سکوتی که طولانی تر پنجه در خلوتش می انداخت. و خراشهایی که خونهایی آ بی داشتند .
اتاق نیمه روشن بود و فنجانها ی نیم خورده روزهای پیشین به حفره های عمیق و سیاهی تبدیل می شدند که تمام میز را به درون می کشند / خش خش نرمی از تازه واردی کوچک خبر می داد و شاخکهای نازکش بر بی چیزی مرد لعنت می گفت .
وارد کافه شد و بدون اینکه حرفی بزنه به گوشه دنج و همیشگی نگاه کرد / به همان صندلیهای لهستانی و میزی که شاهد صبور و صمیمی دلتنگیهایش بود/ آخرین نخ سیگارش را روشن کرد وپشت به صندلی داد.
خیره به سفیدی دودی که با رنگ میز مخلوط می شد خاطراتی رو ورق می زد که پشت همین میز کنار همین پنجره شکل گرفتند / علاقه بزرگی که عشق می گفتند و نیازی که فقط شوق بود و شور / و خنده هایی که با طنین زنگی همراه بود و لحظه هایی که بی خیال از دست رفته بود و روزهایی که دیگه مثل اون روزها نیست.
خاکستر بلند سیگار روی میز افتاد و نگاه مرد را به خودش دوخت . دستی بر شانه مرد حلقه زد تسلیتی گفت و تمام دلتنگیش را در آغوش کشید.
|