Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 677 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

او خودش را ندید

فرشيد شادنيا
SiahSepid.com

" تقدیم به احساسات زیبای سید مهدی موسوی"

باز یک آدم غریبه وارد مغازه شده بود ، هیجان داشت ، از این که شاید اینبار نوبت او باشد ، که از اطرافیانش جدا شود و به یک محل جدید برود ، به یک مغازه جدید ، یا یک خانه ، یا یک کارخانه ، شاید هم یک ...!
مرد غریبه با صاحب مغازه صحبت کرد ، کمی دقت کرد تا بفهمد چه میگویند :
" آقا احسان ، حالا شما یه تخفیفی هم به ما بده ، من باید بیام باز از همین ها برای اون یکی ساختمون ببرم ،..."
از این حرف فهمید که هدف یک خانه هست ، حالا اینکه نوبت که باشد ، تا چند لحظه دیگر مشخص میشد ! بعضی ها میگفتند خانه بهتر از مغازه است ، به خاطر اینکه مغازه دارها ، هر صبح با پارچه یا روزنامه اینقدر به تمیزی اهمیت میدهند ، که معمولا خط میافتیم و از آب و پاکیزگی بیزارمیشویم ! اما برای او تفاوتی نداشت ، او همیشه از تغییرشرایط استقبال میکرد ، از یکنواختی روزها متنفر بود ، به یاد آورد روزی که او را از کارخانه به اینجا آوردند نیز همین احساس را داشت ، همین هیجان را ، همین تمایل به تغییر شرایط را !

نگاهی به مرد غریبه انداخت ،او را دید که از روی صندلی بلند شد و با صاحب مغازه دست داد ، این نشانه توافق بود ، حالا هیجان انگیزترین لحظه بود ، لحظه انتخاب شدن ! صاحب مغازه تیغ خود را برداشت و به او نزدیک شد ، او را از اطرافیان جدا کردو روی میز گذاشت . بعد تیغ را گذاشت بالای سرش و : " غیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ " ! وبعد ضربه محکمی با دسته تیغ ، همزمان با این صدا درد کوتاه مدتی را حس کرد ، اما بعد از لحظه ای نیمی از خود راروی میز دید و نیمی دیگر را در دست صاحب مغازه ! صاحب مغازه به مرد غریبه گفت : " شما این رو ببر ، اگه هر جای دیگه شیشه رفلکس با این قیمت پیدا کردی بیا من پولت رو پس میدم ".
رفلکس کلمه تازه ای برایش بود ، اما حسن{ صاحب مغازه او را اینطور صدا میکرد} او را شیشه آینه ای صدا میکرد . مرد غریبه او را بلند کرد و بعد از رد و بدل کردن یک مشت پول سبز رنگ، او را بیرون برد. درست روبروی مغازه یک ماشین متفاوت با ماشینی که با آن به اینجا آمده بود ، منتظر بود . به محض
اینکه به ماشین نزدیک شد پسر کوچکی در ماشین را باز کرد ،او را برعقب ماشین جای دادند، جایش از ماشین قبلی خیلی راحتتر بود ، اما دیگر آسمان بالای سرش مشخص نبود !
پسر که جلوتر نشسته بود، بعد از حرکت ماشین به عقب برگشت ، دستی به شیشه کشید و گفت: " بابا اینکه مثل آینه ست . "
دیگه به جای مرد غریبه ، میگفت بابا !
بابا به اون پسرگفت : " پسرم این شیشه ها جدیدن ، مثل آینه اند ، اما فرقشون اینه که ما از یه طرفش اون رو میتونیم ، اون ور رو ببینیم . "
فهمید که آن پسر را باید چه صدا کند : " پسرم " !

بعد از مدتی ، به خانه ای رسیدند ، هر دو ، یعنی " بابا" و " پسرم " پیاده شدند و " بابا" مرا از پشت ماشین برداشت و با احتیاط به داخل خانه برد و در گوشه ای قرار داد .

زمانی طولا نی به همین وضع گذشت .

مردی دیگر آمد و او را برداشت ، بعد به همراه " بابا" خانه را دور زدند ، " بابا" به آن مرد گفت : " فقط قربون دستت یه جوری این رو بزن که دیگه مشکلی پیش نیاد " .
بعد آن مرد که حالا به همراه من از نردبانی بالا رفته بود ودر آستانه پنجره ای بزرگ ایستاده بود به " بابا " گفت : " آقای سیفی این شیشه ها یه مشکلی که دارن ، این است که پرنده ها مدام میان و میخورن به اونها ، نمیدونم چرا عکس خودشون رو میبینن اینطوری میکنن ، معمولا وقتی میخورن به شیشه ها میافتن و میمیرن ، حتی بعضی وقتها اینقدر محکم میخورن به شیشه که شیشه ها میشکنه ! "
هرچه قدر نگاه کردم به جز" بابا " کسی رو ندیدم ، نمیدونم منظور اون از " آقای سیفی " که بود !
این دو نفر همچنان داشتند با هم حرف میزدند ، دیگر تقریبا در قاب پنجره جا افتاده بودم ، وقتی آخرین پیچ هم نصب شد ، مرد پائین رفت و بعد به همراه "بابا" از محل دور شد .
جای قشنگی بودم ، در روبرویم درختی صنوبر بزرگی بود ، اما نمیدانم چرا خیلی از آمدن من راضی نبود، این را از نگاه سردش فهمیدم. بر روی درختان ، گنجشکان زیادی در تکاپو بودند، مخصوصا وقتی "بابا" به همراه آن مرد از محل دور شد، مدام با هم پچ پچ میکردند و با دست به من اشاره میکردند ، نمیتوانستم حدس بزنم که به چه دلیل نگاههایشان به من سرشار از تلخی و نارضایتی بود .

صبح با سر و صدای گنجشکان بیدار شدم ، هنوز به همان سردی به من نگاه میکردند ، هم گنجشکان ، هم درختان ! اما دیگر اهمیتی نمیدادم . صدای " بابا " به همراه " پسرم " را شنیدم که داشتند از دور به همراه همان نردبان دیروزی و چند روزنامه و یک ظرف مایع
شیشه شور به من نزدیک می شدند ، "بابا" نردبان را به دیوار تکیه داد و از آن بالا رفت ، بعد هم گفت : " پسرم ، اون روزنامه و شیشه شور رو به من بده " . بعد هم " پسرم " آنها را به او داد و " بابا " شروع به تمیز کردن من کرد . با هم صحبت میکردند ، اما من اصلا توجهی به آنها نداشتم ، نگاهم بیشتر به درخت صنوبر بود ، و گنجشکان که هنوز در حال پچ پچ کردن بودند و مدام به من اشاره میردند و سری تکان میدادند .
خیلی طول نکشید که تمیز شدم و "بابا" به همراه " پسرم " از آنجا دور شدند .
کم کم داشت حوصله اش سر می رفت ، که گنجشکی را در حال پرواز دید ، داشت به او نزدیک میشد ، حواسش به او نبود ، اما همین که به سردی به او نگاه نمیکرد، امری خوشحال کننده بود . صدایش را صاف کرد و گفت : " سلام " .
گنجشک متوجه نشد ، بلند تر گفت : " سلام " .
گنجشک ناگهان سرش را برگرداند و به او نگاه کرد ، اما مثل اینکه حواسش جای دیگری بود . به سرعت راهش را تغییر داد و به طرف او پرواز کرد ، اما حواسش به او نبود ، به اوخیره شده بود ، اما اصلا توجهی به او نداشت ، همینطور مستقیم آمد و آمد و آمد ، حالا تقریبا یک وجب با او فاصله داشت ، اما اصلا از سرعتش کم نشده بود ، حتی به نظر میرسید که دارد سریعتر هم میاید . به او گفت : " هی ، حواست کجاست ؟ الان میخوری به من ! "
اما او اعتنایی نکرد ، از ترس چشمانش را بست ،و گنجشک همین طور آمد و آمد و آمد ...
................ َ تق.............................. !
فورا چشمانش را باز کرد ، گنجشک را دید ، اما در حال سقوط ،پس از اندکی، محکم به زمین خورد و خاکی اززمین بلند شد . چشمانش را تیز کرد تا او راببیند ، داشت برروی زمین جان میداد ، بعد باز صدای پچ پچ گنجشکها را بر روی درخت شنید ، اما اینبار گزنده تر ، تلخ تر !
مدام به او اشاره میکردند ، حتی بعضی از آنها به او بد و بیراه هم میگفتند ، و گریه ! بله ، بعضی از آنها گریه میکردند ، تا به حال گریه گنجشکان را ندیده بود .
ناراحت شد ، فریاد زد : " چیه ؟ مگه من چیکار کردم ؟ " . ناگهان به یاد آن گنجشکی افتاد که برروی زمین در حال جان دادن بود . ادامه داد : " مگه تقصیر من بود ، خودش به من خورد!"
اما هیچ بهبودی در رفتار گنجشکان ندید .
با خودش فکر کرد که حتما او را در این جریان مقصر میدانند ، اما آیا او واقعا مقصر بود ؟ مگر از مردن یک گنجشک چیزی عاید او میشد ، شاید یکی از متنفرین اش کم میشد ،اما او هرگز این را نمیخواست ! به گنجشکی که با او برخورد کرده بود نگاهی انداخت ، دیگر تکان نمیخورد، بله ، مُرده بود .
اما این تازه شروع مصیبت او بود ، تقریبا هر روز همین جریان اتفاق میافتد ، طوری شده بود که تا گنجشکی را در حال پرواز در اطراف خود می دید ، فریاد میزد : " آهای ، با تو ام، حواست جمع باشه ، به من نخوری !!!" . اما باز در نتیجه تغییری ایجاد نمیشد ! گربه سیاهی که جریان را فهمیده بود ، در همان اطراف جا خوش میکرد ، و وقتی که گنجشکی به او میخورد، خیلی راحت و به دور از دغدغه های همیشگی شکار ، بالای سر آن میرفت و او را میخورد . صحنه خیلی بدی بود ، ضجه های گنجشک بعد از سقوط ، و ساکت شدنش ، در دهان گربه !

صبح عجیبی بود ، دیگر صدای گنجشکها را نمی شنید ، در صورتی که وقتی با دقت نگاه کرد دید که درخت پر از گنجشک است ، از همیشه بیشتر بودند . همه دور همدیگر جمع شده بودند ، ویکی از آنها داشت صحبت میکرد ، اصلا مشخص نبود که چه میگوید ، اما هر چند لحظه یکبار به نشانه اتحاد بالهایشان را به هم گره میدادند و یکصدا چیزی میگفتند ، وقتی خوب دقت کرد دید آنکه مشغول صحبت است ، نسبت به بقیه شان جثه بزرگتری داشت .این وضعیت تا مدتی دیگر به همین وضع گذشت تا اینکه آن گنجشک بزرگ جثه به پرواز در آمد و شروع گرد به چرخ زدن در آسمان ، حرکات عجیبی بود ،یکدفعه شروع کرد به بالا رفتن ، بالا رفت و بالا رفت و بالا رفت ، و بعد به طرف او آمد ، سرعتش هر لحظه بیشتر میشد ، حالا به یک وجبی او رسیده بود ، اما با گنجشکهای قبلی که به اوخورده بودند ، و بعد از اندکی مرده بودند ، یک تفاوت داشت و آن این بود که او چشمانش را بسته بود ، خیلی عجیب بود ، اما با خودش گفت : " برای من چه فرقی میکنه ، اون هم سرنوشت بقیه رو داره " !
او و گنجشک همینطور به هم نزدیک و نزدیکتر میشدند تا اینکه :
" ..................... تق ................................"
و بلافاصله : " ......تیششششششششششششششششش........................."
او چشمانش را باز کرد ، اول از همه طبق معمول به گنجشک در حال سقوط نگاه کرد ، به گوشه دیوار نگاه کرد ، گربه سیاه که حالا به یُمن ِ وجود او از تلاشهای لازم برای شکار جسته بود ، با صدایی که ناشی از برخورد گنجشک با اوبود، چشمانش را باز کرد و سقوط دل انگیز گنجشک قربانی را تماشا کرد ، چند لحظه بعد هم مشغول پرکردن شکم خود شد .
احساس عجیبی داشت ، نمیدانست چه اتفاقی افتاده است ، به فکر صدای دوم افتاد ، تا حالا این صدا را نشنیده بود ، نمیدانست این صدا ناشی از چه بود !
احساس سرما میکرد ، به نظر میرسید باد اندکی که در این ارتفاع می وزد تا عمق وجودش نفوذ میکند . صدای پایی شنید ، بعد از اندکی " پسرم " را دید که داشت آوازی را با خود زمزمه میکرد ، اما همین که نگاهش به او افتاد ، چند لحظه ای به او خیره شد و بعد فورا راهش را کج کرد و از همان طرفی که آمده بود برگشت . بعد از اندکی " بابا " به همراه " پسرم " به آنجا آمدند و به او خیره شدند ، بعد " بابا " سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت : " باید بگم آقا صادق بیاد این رو عوض کنه ، از خیرش گذشتیم، همون شیشه معمولی میگذاریم ، نخواستیم".

معنی این حرف را وقتی فهمید که " بابا " را به همراه همان مردغریبه که من را به اینجا آورد، و حالا فهمید اسمش " آقا صادق " است ، دید . " آقا صادق " آمد و نردبان را به دیوار تکیه داد و بالا آمد . تا اینکه به او رسید ، بعد پیچ های اطرافش را باز کرد و او را با احتیاط پائین آورد ، موقع پائین آمدن صحنه وحشتناکی را دید ، یک حفره بزرگ درست در وسط او ایجاد شده بود، به یاد صدای دوم افتادم : " تیشششششششششششش... " ! و نفوذ باد سرد به درون ، حالا فهمید جریان چه بوده است ، او دیگر بی فایده شده بود .

چند روزی است که به اینجا آمده است ، به یک زیرزمین تاریک و سرد ، حسابی خاکی و کثیف شده است ، درست در مقابل او یک پنجره است که هر وقت نانی یا برنجی برروی زمین پشت آن ریخته میشود گنجشکها آنجا جمع میشوند .
امروز صبح هم همین وضیت اتفاق افتاد ، صدای باز شدن در ، صدای سقوط خرده نان ها و برنجها به روی زمین و بعد صدای فریاد یک زن : " پسرم ، سفره رو اونجا خالی نکن " .
بعد از مدت کوتاهی دو گنجشک به زمین نشستند ، یکی از آنها خیلی کوچکتر بود ، به دیگری گفت : " پس چرا بقیه وقتی خودشون رو میزدن به او ، چیزی ش نمیشد ، اما وقتی او خودش را زد ، آن را شکست ؟ "
آن گنجشک بزرگتر پاسخ داد : " او وقتی تونست اون رو بشکنه ، که چشماش رو بست ، با اینکار دیگه خودش رونمیدید ، فقط به گنجشکان دیگه فکر کرد ، اما بقیه تو آخرین لحظه چشمشون به خوشون میافتاد و همین باعث میشد ،که اون قوی تر از بقیه بشه ! "

احساس خوبی از شنیدن این حرفها نداشت ، چشمانش را بست شاید بتواند بخوابد ، در زیر زمین باد سردی میوزید .


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.