|
معكوس
عليرضا دزفوليان
Alireza22.Persianblog.com
... چه آرام آرام آمد و جاي الاكلنگ و بالا بلندي را برايم گرفت. كارم اين شد كه با همه سبيل كلفتيم، عين خان باجي چارقد به سر، صبح ها بر خيزم و بچه ها را بفرستم تو كوچه و شب ها در حالي كه خاك بازي مي كردند صدايشان كنم تا برگردند خانه. گاهي به خودم مي گويم : چه فايده از اين بازي ؟ نه هراسي دارد و نه شاديي و آخر سر هم غير از سياهي كاغذ و تمامي خودكار چيزي نمي گذارد. اصلا من براي كي مي نويسم؟ نوشته هايي كه خودم هم حوصله مرورشان را ندارم. خستگيش همان خستگي قايم باشك است . شايد ته مانده همان ترس رقيقي را دارد كه وقتي چشم بر درخت مي گذاشتي و سعي مي كردي از لاي انگشتانت دور و برت را نگاه كني و شروع مي كردي شماره ها را مي شمردي، سر تا پايت را مي گرفت. ولي حالا جور ديگري بايد شمرد: معكوس، آرام و بي صدا.
.. سرماي كوچه ها. در خيالاتم تكرار مي شد يك چرخ گاري بزرگ با يك شاخه گل زرد درست در وسطش بدون كج شدن غلت مي خورد روي سنگفرش ها. يك سري آدم سريع و تند رد مي شدند. من نقش دخترك كبريت فروش را داشتم كه يخ زده بود. بلند شدم و سريع دنبال همان آدم ها راه افتادم. جلويم يك مرد بلند قد راه مي رفت كه موهايش را با كش از پشت بسته بود . يك لحظه برگشت توي چشمانش نگاه كردم ولي رويش را سريع برگرداند. يادم آمد. داد زدم: محمود. محمود. ديدم زني است و زبان ما را هم بلد نيست. ولي مو نمي زند. خود محمود بود. خود ش بود...
... دهنم مزه آب نمك غليظي گرفته بود و لب هايم خشك و پوسته پوسته شده بود. پايم را تا مچ توي تشت قرمز آب فرو بردم. عين آهن گداخته اي كه در آب مي گذاري. پتو خيس شد و پرتش كردم. مثل سرگيجه اي نگاهم در يك لحظه افتاد به تمام اضلاع اطاق . ترسي عجيب و دور اطاق را گرفته بود. حتما دورترها كودكي تبدار زير آب سر و ته مي زد.دادهايش حباب مي شد و دست و پا زدنش موج و شوري آب تا ته در رگ هاي مغزش رسوخ مي كرد. همه چيز تمام شد كه قر قر قايقي آب را شكافت...
... تمام دور و برم سياه بود . همه چيز مات و مبهوت و تار. درست آمد پشت سر من آخر صف وايساد. برگشتم نگاهش كردم و گفتم: تازه اومدي؟ چشمان غريب و دوري داشت با گونه هاي لاغر، لرزان و برآمده . سرش را تكان داد و ادامه دادم: اسمت چيست؟ گفت: محمود. – برو جلو وايسا. جلويم ايستاد. از جلو نظام دادند و دست بر روي پشتش گذاشتم. برگشت و خنديد. من هم خنديدم تا سركلاس ....
... برگريزان و رقص با عزرائيل درختان. مردم بي خيال مي گذرند. مي گويند پشت برف شدن آدم برفي ها، وقت بازگشت پرستوها، برگ ها از نفس شاد بهار پتوي خواب آور خود را كنار مي زنند و ازلابلاي پوست خشكيده درخت ها سرك مي كشند و پرواز پرستوها را به تماشا مي نشينند. ولي كسي نيست باور كند كه آن ها فرق مي كنند با پارسالي ها. آن ها فرق مي كنند با برگ هايي كه درهجوم كفش ها آخرين فريادشان خش خشي ضعيف بود و به جشن يك سالگيشان نرسيدند. از اين حرف ها چندشم شد. به در خانه كه رسيدم حس دم كرده اي داشتم . كليد را چرخاندم. صدايي شنيدم. از دو تا خانه آنورتر سر محمود را ديدم تا نصفه زده بود بيرون. سرش بيشتر از قدش سن داشت انگار چند سال زودتر دنيا آمده باشد. سلامي كرد و پرسيد: خونتون اينجاست؟ چه جالب. پس صبح ها مي ياي باهم بريم ؟...
آبي به صورتم مي زنم، پنجره را باز مي كنم و نگاه مي كنم به بيرون. همه چيز در سياهي يك رنگ است. فقط صداي باران را مي شنوم كه نم نم مي زند. پشت خانه من روزها تا آنجا كه چشمت كار مي كند پر از مترسك هايي است كه كشاورزها در خاك گذاشته اند. چند بار وقتي باران مي باريد احساس مي كردم لابلاي باران به همديگر تف مي انداختند...
...داشتم كفشهايم را مي پوشيدم كه صداي محمود را شنيدم. سريع كيفم را گرفتم و بدو از در رفتم بيرون. توي چشمانم نگاه كرد. – دير اومدي؟ چيزي نگفتم. دستش را گرفتم. اگر بچه ها بودند دوباره شروع مي كردند مسخره كردن. كوچه ها را مي گذشتيم. تير و كمان كوچكي با كش درست كرده بودم و پرنده ها را مي زدم. محمود بدش مي آمد . مي گفت : خجالت دارد. گناه دارند ولي اهميت نمي دادم. يك بار يك پرنده را كه زدم وقتي خوني شده بود گذاشتش لاي دستمال و بردش خانه. خودش مي گفت: خوب شد و پرش دادم...
... كبريت را كشيدم و زير گاز را روشن كردم. چهار شب بود كه غذايم ماست ترشيده توي يخچال بود .حال درست كردن غذا نداشتم . امشب سر گيجه گرفتم و بي خيال شدم. ..
... تب كرده بودم. دست روي لاله گوشم كشيدم كه گرم و سرخ بود. صداي بلبلي زنگ به گوشم رسيد. يكي از بچه ها بود. آمده بود سر بزند. گفتم: از محمود چه خبر؟ بي معرفت امروز نيامد. خنده معني داري كرد و گفت: محمود؟ يك چيزي بهت بگويم. باور مي كني دختر است؟ امروز يكي از بچه ها دست به پشش زده و ديده بود سينه بند بسته. تو تا حالا ديده بودي؟ نشان كه نمي داد ولي بچه ها مي گفتند تو مي دانستي محمود دختر است. به خاطر همين هم باهاش بودي. نه؟ ...
... محمود توي اطاق پشت نشسته بود . مادرش گفت: محمود جان دوست قديميت آمده . ببين كيه؟ بزرگ شده بود و چهره اش جذاب تر بود. نگاهم كرد . ورقي كه روي ميز بود را با ترس جمع كرد . آمد جلو و پريد توي بغلم . براي چند دقيقه توي بغلم گرفته بودمش. زار و زار گريه كرد ومن با يك حس خاصي نوازشش مي كردم. وقتي نشستيم خواستم كه ورق را نشانم بدهد. يعني از دور هم نگاهم افتاده بود، ديدم كه نقاشيي بود. باز هم خواهش كردم كه نشان داد. چهره يك آدم بود كه درست از وسط تقسيم به زن و مردي مي شد. يك طرفش با موهاي بلند و بولند و چشمان شهلايي كشيده اي بود و طرف ديگرش آدم بي مو و سبيل داري بود با چشمان ريز . گفتم : اين چيست؟ و بعد پاك كن سفيدي را كه روي ميز بود را برداشتم و نصف مردانه صورت را با دقت پاك كردم ، خواستم نشانش بدهم كه ديدم رفته بود...
... بوي اطاق من بوي ماست ترشيده ، نان خشكيده وعرق شور با گرمي نفس گرفته بود كه بوي سوخته غذا هم پيچيد. دويدم سر گاز . زيرش را خاموش كردم و غذا را بر نداشته، ول كردم . ريخت روي زمين و صداي درش كه مي چرخيد آرام آرام خفه شد...
...روز گرمي بود. وقتي خيلي گرم مي شد منگي خاصي مي گرفتم و همه جا را با ته رنگ قرمزي مي ديدم. رفته بوديم اردو. بر مي گشت به چند روز قبل از اخراج محمود از مدرسه. بچه ها شادي مي كردند. پسرك چاقي وسط مي رقصيد و يكي از بچه ها روي سطلي مي كوبيد. من و محمود يك صندلي مانده به آخر نشسته بوديم . من دست مي زدم. بر گشتم و به محمود كه مثل گربه خپ كرده بود يك گوشه نگاه كردم. گفتم محمود دست بزن ولي محمود لاي چادري سياه قايم شده بود كه خانمي گفت : ببخشيد لطفا بگذاريد من پياده مي شوم.
... ماشين وايساد و من پياده شدم. چند روز بود كه نمي رفتم مدرسه . تب داشتم و كمي هم بالا آوردم . به مدرسه كه رسيدم بچه ها دوره ام كرده بودند. اي كلك نامرد. تو مي دانستي دختر است؟ مي دانستي. مي دانستي. يكدفعه ديدم پراكنده شدند و ناظم اخمو با لحن محكمي گفت : بيا دفتر ...
...من هميشه خيال مي كردم توي اين شهر، غريبه تر از خودم، خودم بود. يك موقعي احساس مي كردم شوري اشكم را هيچ بني بشري نچشيده . اصلا تنهايي براي من يك عادت دور لذت بخشي بود كه هيچكس نمي توانست در مخيله اش بگنجد. فقط گاهي با نوشته هايم آدم هايي مي ساختم كه زود خراب مي شدند. به اينجا كه رسيدم از بالا صدايي شنيدم. شايد گربه اي باشد يا ... از پايين خودم را ديدم كه قلم بدست غرق عرق بودم، گيج مي خوردم و مي چرخيدم. صدا كه بلند شد، يكهو بلند شدم و با ترس داد زدم: كسي مي خواهد نوشته هايم را بدزدد ؟...
... سر كلاس انشا نشسته بوديم. محمود را از مدرسه انداخته بودند بيرون. يعني پدر و مادرش داشتند صحبت مي كردند تا برگردد . وقتي رفته بودم گچ بياورم شنيدم كه آقاي مدير به پدرش مي گفت بايد گواهي براي تعيين جنسيتش بدهد و صحبت مي كرد كه تا قضيه به اينجا نرسيده بود بايد اينكار را مي كردند كه مدير گفت: تو چرا اينجا ايستاده اي؟
... دوربين عكاسي را كه گرفته بودم همان شب هاي اولش بود كه خوابي ديدم به رنگ فيلم ها. همه چيز رنگش درست بر عكس بود. چهره محمود را مي ديدم كه سايه هاي سياه زير چشمانش سفيد بود. موهايش سفيد شده بود. مردمك چشمانش. انگار پير شده بود ولي پير هم نبود. در اين حالت نمي توانستم در چهره اش ببينم دختر است يا پسر. يك چهره غليظ خاصي بود كه كم كم نزديك و بزرگ و بزرگتر مي شد كه مادرم گفت: نمي خواهي بروي ؟...
خيار را كه خواستم پوست بكنم، دستم بريد. درست همانجا كه سوخته بود. يك مايع بي رنگ گرم بيرون زد و بعد كم كم با خون قاطي شد و سوزشش بيشتر شد. آن روز محمود برگشت مدرسه. نمي دانم چطور قبول كرده بود. فكر مي كردم الان بچه ها شروع مي كنند مسخره كردنش ولي انگار يك ترسي ازش پيدا كرده باشند ساكت وبا احترام وبا يك تعجب خاصي نگاهش مي كردند. من هم توي چند روز نرفته بودم سر بزنم. يعني به هزار و يك دليل. گفت گواهي نشان داده پسرم ولي يكي دو روز از پسريش نگذشت كه دكتري كه آقاي مدير معرفي كرده بود قبول نكرده بود...
... هنوز هوا تاريك بود كه پنجره را باز كردم. صداي خروسي مثل اين بود خورشيد را صدا مي كرد كه همه جا يكهو روشن شد. ناگهان ديدم تمام آدمك هاي پشت خانه افتاده بودند روي زمين. سريع از پله ها پايين رفتم و يكيشان يكيشان را بلند مي كردم . در اين موقع صداي خفه اي مي شنيدم كه كمك مي خواست ...
... ديگر نمي گذاشتند بروم پيش محمود. يعني خودم هم ترسي داشتم ولي نمي خواستم ديگر هم نبينمش. نمي دانم از چه بود. البته يك بار هم رفتم در خانه شان كه مادرش هر چي از دهانش آمد بارم كرد. خوب بود خانه نفهميدند وگرنه دمار از روزگارم در مي آوردند. همه جا پيچيده بود. چه اسم هايي گذاشته بودند. جوري شد كه خودم هم وقتي اسمش را جلوي كسي مي خواستم بياورم صد بار سرخ و سفيد مي شدم و آب مي شدم مي رفتم توي زمين . همه جا پيچيده بود...
... دستم را كردم توي سطل ولي حواسم نبود شكر بود يا نمك و گاز زدم. مزه خيار يك مزه تلخ و شيرين گرفته بود . مزه وقتي كه بالا مي آوردم. بويش تا ته در مغزم پيچيد. سريع رفتم و خيارهاي جويده را تف كردم توي ظرفشويي و آخر سر كمي هم بالا آوردم. تا چند وقت، وقتي يادم مي آمد حالم بد جور مي شد ...
... از لاي پنجره سر تراشيده محمود را در آفتاب چرك بعد از ظهر ديدم . ديدم دست به كمر ايستاده. خواستم صدايش كنم ولي ترسيدم كسي آن دور و اطراف باشد . جلوي يك كاميون بزرگ ايستاده بود و چشمانش يخچال، كمد، و صندلي ها را يكي يكي تعقيب مي كرد. پشت كاميون را بستند و محمود و پدر و مادرش توي ماشين خودشان نشستند. حركت كه كردند يكهو نمي دانم چه شد كه پنجره را تا آخر باز كردم و داد زدم: محمود ...
... هميشه از غذا دادن به پرنده ها بيشتر از غذا خوردن خودم لذت مي برم. با هزار شكل و ادا غذا را از دستت مي دزدند ... حتي گاز گرفتن دستت هم مزه اي دارد. سر هم جيغ مي كشند. گاهي فكر مي كنم حاضرند براي غذا همديگر را تيكه پاره هم بكنند.
محمود دور و كمرنگ بود. تصويرش مثل وقتي كه از روي آتش نگاه مي كردم، مي لغزيد و لول مي خورد در نگاهم . گاهي هم واضح تر با يك لباس توري سفيد و بلند بود. يك ريل قطار را ديدم كه آخرش در مه غليظ و سياهي محو بود. من و محمود دو طرفش، مستقيم هم، يك پا يك پا روي ريل راه مي رفتيم كه صداي بوق قطاري هوا را شكافت. ممتد و كشدار پيچيد. ولي انگار كه مي دانستم خيال دوري است، عقب نكشيدم و قطار جفتمان را پرت كرد...
... يك زماني فكر مي كردم مي شود همه چيز را با گفتن درست كرد. مي شود داغيي برداشت و سر همه جوش هاي چركي را يكي يكي سوزاند و راحت شد. ولي الان كه يادم مي افتد به احمقي خودم خنده ام مي گيرد ... در اين لحظه يكهو به خودم لرزيدم و احساس سرما كردم. انگار تكه يخي سريع از وجودم عبور كرد. مي لرزيدم. نيم خيز شدم و پتو را روي خودم كشيدم...
|