Home
خانه     خاکسترى     فلش نامه     بايگانى     شناسنامه     ارتباط با ما
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 693 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

از دو چشم آبى اش

فرشيد شادنيا
SiahSepid.com

خیلی سخت میتونست حرف بزنه ، دکترها میگفتن براش ضرر داره ، وقتی پدر و مادرش رسیدند بالای سرش ، اوضاع خیلی فرق کرد ، دکتر با پدرش صحبت کرد . میگفت یک خیلی ضعیف شد ، خیلی زیاد !
با عصبانیت از پدرش میپرسید : آخه شما چه جوری متوجه این حالات اون نشدید !"

مادرش بالای سر او بود ، مدام گریه میرد و دستهای او را فشار میداد ، میگفت : " پسرم ، با من حرف بزن ، خواهش میکنم ..."
صدای مادرش را میشنید ، اما توان حرف زدن نداشت ،فقط میشنید ! زمان همینطور میگذشت ، خیلی تند ، سخت برای پدر و مادرش ، و تلخ برای خودش !
یک دفعه مادرش گفت : " داره یه چیزی میگه ..."
دکتر ها به دورش جمع شدند ، پدرش نیز ، دکتر به او نزدیک شد ، اما صدا خیلی نامفهوم بود ، معلوم بود که برای حرف زدن درد زیادی میکشد ، دکتر فورا دستور داد یک کاغذ و خودکار بیاورند ، به او گفت :
" بنویس ، نمی خواد چیزی بگی ، فقط بنویس ! "


خودار را در دستان او قرار داد ، اما حتی توان گرفتن گرفتن خودکار را هم ندارد ،چند بار خودکار از دستش میافتد ، تا اینکه بالاخره میتواند آن را در دست بگیرد ، در دستهای لاغر و سردش !
خیلی آهسته شروع به نوشتن میکند ، خودکار با آهستگی حرکت میکند ، ...
" فاصله ها ، این فاصله های بعید ..."
گریه مادرش بیشتر میشود ، پدرش هم دیگر نمیتواند خودش را نگه دارد ، بغضش میترکد .
خودکار از دستش میافتد ، و تنفسش سخت میشود ، دکتر فورا از پرستار ها را جمع میکند ، یکی از پرستارها پدر و مادرش را از اتاق بیرون میکنند ، مادرش بیرون نمیرفت ، پدرش چیزی در گوش او گفت و با هم بیرون رفتند ، روی صندلی های توی راهرو بیمارستان نشستند ، گریه مادرش تمام نمیشد ، پدرش سعی میکرد گریه نکند ، اما هر چند لحظه یکبار او هم تسلیم این بغض میگشت .

چند دقیقه بعد برادرش آمد ، او نگران بود ، اما اصلا گریه نمیکرد ، سعی میکرد که مادرش را هم آرام کند .
پدرش جریان نوشتن او را برایش تعریف کرد ، نوشتن " فاصله ها ، این فاصله های بعید... " !

برادرش به فکر فرو رفت ، او این جمله ها را میشناخت ، اما هر چه فکر کرد یادش نیامد که آنها را کجا خوانده است . پرستار ها مدام از اتاق بیرون میامدند ، وقتی برادرش جلوی یکی از آنها را گرفت و از او پرسید : " حال برادرم چطوره ؟ " پرستار لحظه ای مکث کرد و گفت : " براش دعا کنید ..." و رفت .

حدود ساعت 11 بود ، چند نفری وارد بیمارستان شدند ، چند تا پسر و چند تا دختر ، نزدیک شدند و به پدر و مادرش سلام کردند ، مادرش با دیدن آنها گریه اش را با شدت بیشتری ادامه داهد . برادرش جلو آمد و به آنها سلام کرد ، با هم کمی آنطرف تر رفتند ، و شروع به صحبت کردند ، آنها هم ناراحت بودند ، اما یکی از آنها ...! او خیلی ناراحت بود ،خیلی زیاد تر از بقیه !
برادرش تعریف کرد که بر روی کاغذ نوشته است " فاصله ها ، این فاصله های بعید ..."
این را که تعریف کرد همان کسی که بین آنها نارحت تر از بقیه بود ، از جمع خارج شد . رفت تو حیاط ، گوشه ای نشست و سرش را در میان دستانش گرفت ، چیزی نگذشت که اوهم زیر گریه زد.
چند لحظه بعد یک نفر دیگر هم از آن جمع خارج شد و پیش او آمد شروع کرد به دلداری دادن او .

***

نزدیک غروب بود ، صدای جیغ مادر همه را ترساند ، مخصوصا دوستان او را ، و بین آنها بیش تر از همه همان که بیرون آمده و گریه کرده بود . بعد از مدت اندکی مادرش را که تقریبا بیهوش بود بیرون آوردند ، پدر و برادرش هم دیگر حالا گریه میکردند ، یکی از دوستان او پیش برادرش رفت وبا او صحبت کرد .
بعد پیش بقیه برگشت و بعد ناگهان آنها هم شروع به گریه کردند ، و بیش تر از همه آنها ، همان که ...
سرخی خورشید ، تمام فضای چشمهای او را پوشانیده بود ، خاطرات مثل یک فیلم از جلوی چشم او عبور میکردند ، خیلی تند و سریع !
نوار توی ماشین به درخواست یکی از بچه ها عوض شد ، صدای پیامبرانه شاملو تمام حجم سکوت ماشین را ر کرد ،از بلند گوهای عقب ماشین به بیرون پرتاب شد :
" بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم ،
بیا آغاز کنیم ،
فرصتی گران را به دشمن خویی از کف داده ایم ،
و کسی نمیداند چه قدر فرصت باقی ست ،
تا جبران گذشته کنیم.
دستم را بگیر ." *

قطره های اشک ، خیلی آرام از چشمانش به پائین غلط زدند ، از دو چشم آبی اش ...

●●●

* چیدن سپیده دم :


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.