|
ميان بد و بدتر
پیروز رشید
SiahSepid.com
يکی از در فروشگاه وارد شد: «دوستان! بچه های پاساژ هفتصدو سی تومن جمع کردند، جنس بخرند بفرستند؛شما چقدر کمک می کنين؟»
فروشنده رفت و با يک دسته اسکناس برگشت و با خنده گفت: «اينم بيست تومن.حالا ديگه رند شد!»
پس از خروج مرد جوان، فروشنده در حالی که داشت روی سی دی ها می نوشت نيم نگاهی به من کرد: «سر زلزله رودبار خودم ديدم اومدن پشت گمرک همه پتوها وچادرا رو مفت فروختند!...آدم اينارو می دونه اما چی کار می شه کرد با اين همه بدبخت بيچاره؟ اگه نديم بايد تو خيابون بخوابند!»
البته بر خلاف انتظار، آنچه در پی می آيد هيچ ارتباطی با جملات بالا و وقايع اخير ندارد. تنها مثالی ست برای درک اين حقيقت ملموس که در عرصه عمل بسياری از تصميم گيری ها، انتخاب ها و راه حل های ما، نه تنها با آرمانهايمان فاصله دارد، بلکه حتی در موارد زيادی مجبوريم به تجربه هايمان خيانت کنيم و به حداقل ها راضی شويم. با استمساک به اين ديالوگ آشنا، می خواهم بحثی را آغاز کنم که تقريبا در اين روزها جای آن بسيار خالی ست.
مدال و مشروعيت
پيش از آنکه اوله دانبلوت، رئيس کميته نروژی صلح نوبل ،نام شيرين عبادی را به عنوان برنده امسال اين جايزه معتبر اعلام کند، بسياری از ايرانيان انتظار شنيدن نام ديگری را داشتند.
دکتر هاشم آقاجری قريب به يک سال پيش تنها به جرم ترويج نوعی برداشت مذهبی از اومانيسم و تعقل گرايی در دينداری همچون سلمان رشدی به ارتداد متهم و به اعدام محکوم گرديد.
تفاوت آقاجری با رشدی در اين بود که به عقيده بسياری از علما دينی، سخنان آقاجری هيچ تناضی با اسلام نداشت. اما مشکل اينجا بود که او بيش از آنکه يک تئوريسين و استاد دانشگاه باشد، يکی از اعضا ارشد هسته اصلی اصلاحطلبان حکومتی ست و روند دستگيری، محاکمه و محکوميتش در زمره جدلهای واقعی بين نيروهای سياسی داخلی قرار دارد که شش سالی در جريان است.
گرچه عقايد آقاجری با روند دين گريزی موجود در تضاد است وبسياری از گروه های اپوزوسيون حکومت اسلامی-بالاخص مقيم خارج از کشور-با حزب متبوع او ميانه ای ندارند، اما انتخاب او و عدم حضورش در مراسم اهدا جايزه اين خاصيت را داشت که جهان مدرن را متوجه محدوديت آزادی انديشه و بيان در ايران نمايد و شايد حتی مشروعيت جمهوری اسلامی را به اندازه قابل توجهی کاهش دهد. با کمی اغماض شبيه همان اتفاقی که برای آندری ساخارف، معارض اتحاد جماهير شوروی سابق افتاد.
اما انتخاب عبادی داستان ديگری ست. شيرين عبادی اولين قاضی زن در تاريخ ايران است که پيش از انقلاب اسلامی در دادگاه های خانواده اشتغال داشت و انقلاب ملتزم به قوانين هزار وچهار صد سال پيش، او را از مقامش بازنشسته کرد.
پس شايد کمی طبيعی باشد که کسی همچون عبادی، با وجود حاکميت قوانينی که از زنان نصف مردان پشتيبانی می کند و برای کودکان حق انتخاب زيادی قائل نمی شود، متوجه اين بخش بسيار مهم جامعه شود و از آنها حمايت کند؛ اما او محبوبيتش را مرهون چند پرونده مهم سياسی ست که افکار عمومی ايران وجهان را به شدت جريحه دار کرد و تا مدتها اذهان را متوجه خود داشت. به عبارتی او همانطور که خود می گويد «سياستمدار نيست» بلکه تنها وکالت چند متفکر سياسی را بر عهده داشته و علی رغم نقش آفرينی های مهمش بيشتر در حاشيه بوده است.
ولی پس از اعلام نام برنده جايزه، بسياری از گروه های سياسی خواستند تا او با استفاده از فرصت به دست آمده، درمورد مسائل بسيار مهم همچون قوانين و رفتار مغاير با حقوق بشر رژيم اسلامی، آپارتايد جنسی، محدود سازی آزادی های اجتماعی، توقيف گسترده روزنامه ها، دستگيری دگرانديشان و دانشجويان به بهانه های ساختگی و قتل جنجال برانگيز زهرا کاظمی که به طور مشکوکی در ماه جولای درگذشت اعلام انزجار نمايد. حتی تعدادی درخواست کردند تا او خود را برای انتخابات رياست جمهوری آينده نامزد کند.
اما پاسخ عبادی به تمام اين درخواست ها منفی بود. او علی رغم ياس مردم از اصلاحطلبان حکومتی و افول محبوبيت آنها، در صحن مجلس حاضر شد و از مردم خواست تا برخلاف انتخابات شوراهای شهر و روستا در انتخابات آتی شرکت کنن. تنها همين کافی بود تا عبادی برای خود دشمنان بسياری بتراشد وبه تبانی با حکومت ايران متهم شود.
بسياری به نقد سخنرانی های او پرداختند و خواستند تا عبادی برخی از گفته های بحث برانگيز خود را پس بگيرد و روش خود را عوض کند. ظاهرا عبادی نمی توانست نقش آلترناتيو مورد نظر را بازی کند و يک آيونگ سان سوكى ايرانی باشد.
برای سربازی که در جبهه در معرض آماج حملات سنگين دشمن قرار دارد، شايد نطق های ميهن پرستانه سياستمدارانی که فرسنگ ها دورتر از او درکاخ خود با لباس های فاخر آنها را به سبيل تبختر و خودخواهی ايراد می کنند، کمی خنده دار، دور از ذهن ويا حتی دلسرد کننده به نظر آيد.
متاسفانه عمق چاهی که در ايران بوجود آمده نا اميد کننده و اسفناک تر آن چيزی ست که انتظار می رود. ظاهرا در نگاه اول همه چيز با تغيير نظام اسلامی و قوانين ناموضون حاکم حل می شود. اما اين دقيقا اتفاقی ست که در افغانستان بايد می افتاد، ولی بعيد است که حتی معجزه ای رخ بدهد. به بيان واضح تر، مشکل کشورهای شبيه ايران بيش از قوانين اجرايی ناکارآمد ،باورهايی ست که تا مغز استخوان جامعه رسوخ کرده و شيرين عبادی آن را در سخنرانی اش فرهنگ «مردسالار» می نامد که البته واژه «زورسالار» واژه شايسته و فراگير تريست.
مشکل اينجاست که با اصلاح قوانين و تغيير رفتار قدرت، همه چيز به يک پايان خوش ختم نمی شود. برای مثال بيش از پنجاه درصد مردم ايران در نواحی روستايی و نيمه روستايی زندگی می کنند و از مواهب دنيای جديد تقريبا بی بهره اند. اين جمعيت قابل ملاحظه به علاوه بسياری از جمعيت شهرها شديدا به اعتقادات مذهبی پايبندند، طوريکه حتی با رواج قوانين عرفی به راحتی به آن تن در نمی دهند و سعی می کنند مشکلاتشان را به صورت محلی حل و فصل نمايند .اين موردی ست که قبل از انقلاب اسلامی در ايران تجربه شده ست: مردان بسياری بودند که با اعلام عدم رضايت از طلاقی که حکومت آن را به زور گرفته بود، شريک سابق زندگی خود را دچار يک عذاب وجدان ابدی می کردند.
همچنين در محدوده ای که ظاهرا جزء موارد درخشان و مثبت به حساب می آيند هم تناقضات زيادی وجود دارد؛ برای مثال ظاهرا شصت درصد فارغ التحصيلان دانشگاه ها در ايران دختر اند و در آينده نقش آفرينی آنها در جامعه بايد نسبت قابل ملاحظه ای باشد، اما نتيجه کاملا برعکس است. بااينکه در بخش های دولتی زنان حضور فعالی تری دارند، اما بخش خصوصی با وجود استعداد و توانايی های موجود روی خوشی به زنان نشان نمی دهد و نمی خواهد آن طور که شايسته است به آنها اعتماد کند.
زنان زيادی مجبورند به صرف حضور در جامعه، با کمترين کارمزد ممکن، حداکثر کار و چشم پوشی از ابتدايی حقوق-از قبيل بيمه بازنشستگی و...-مشغول به کار شوند و برای «حفظ دکور» جو تحقيرآميز موجود را بپزيرند و از کيفيت همين حضور مناقشه برانگيز چشم پوشی کنند. برای بسياری از پدران و مادران، تحصيل دخترانشان صرفا پيروی از مدی ست که امتيازی برای يافتن شريک زندگی بهتر محسوب می شود. پس شايد مدارج تحصيلی بيشتر آنها تنها به درد تزيين ديوار می خورد!
آيا کسی می تواند ميزان اين خسارت جبران ناپذير را فقط محاسبه کند؟يا حتی در مورد وسعت گستردگی آن حرفی بزند؟ آيا با هيچ بخشنامه، قانون ، لايحه، الحاقيه ،استفساريه و...می توان بر اين مشکلات فائق آمد؟
در مورد کودکان هم وضع به همين منوال است. در مناطق روستايی کودکان مانند بسياری از کشورهای در حال توسعه، تنها برای کار کردن به دنيا می آيند و حتی در موارد بسياری تا پايان عمر هيچ اراده و حق انتخابی ندارند.در شهرها هم به خاطر خيل عظيم چند مليون معتاد و از کارافتاده بيمه های تامين اجتماعی، بسياری از کودکان تنها منبع تامين درآمد خانواده هستند. جز اينکه از تحصيل محروم هستند، نمی توانند درآمد واقعی را کسب کنند، چراکه خود مزدبگير هستند. گرچه ممکن است بتوان در برابر پرداخت مستمری، آنها را وادار به آموزش و تربيت کرد.اما اين تنها بخش کوچکی از مشکلات است که می توان آنها را ديد و برای دادن آمار و احتملا مرتفع کردنشان اقدام کرد.
ايران بزرگترين صادرکننده فرش و قاليچه دستباف در جهان است و يک بازار پرسود يک مليارد دلاری سهم بسياری بزرگی ست در صادرات اندک غير نفتی ايران. اين متاع گران بها معمولا در روستاها و حتی برخی اوقات در مناطقی بافته می شود که دولت نفوذ زيادی در آنجا ندارد. در اين مناطق کودکان (به خصوص دختر بچه ها) به خاطر توانايی در زدن گره های ريز تر و بافت فرش های بسيار مرغوب تر مورد سواستفاده به ظاهر موجه والدين خود قرار می گيرند و تبعا هيچ شانسی برای انتخاب راهی غير از اين را ندارند، چه برسد به آنکه بخواهند تحصيل کنند.
بنابرين عرصه مهمی از نابسامانی ها دقيقا در جايی ست که تقريبا کمتر مورد توجه قرار می گيرد و معدود کسی برای اصلاح آن نقشه ای دارد. عمق فاجعه در موارد اين چنينی در حدی ست که هيچ کس حتی نمی خواهد درباره آن يک ارزيابی و راه حل جدی داشته باشد، چرا که فعاليت تبليغاتی در جوامعی که بسياری از مردم آن از سواد خواندن و نوشتن بی بهره اند، تا چه حد می تواند موثر و اميدوارکننده باشد؟
اعطا جايزه نوبل به يک ايرانی می توانست فرصتی باشد تا بسياری از هموطنانمان به جای رد و بدل کردن تبريک و تکرار مشتی تئوری روی کاغذ، متوجه عادت های تلخی شوند که سالهاست در تاريخ ما جا خوش کرده اند و جزيی از شناسنامه ما هستند.
اين بسيار مهم است که بسياری از اصول همچون قانون اساسی به عنوان ميثاق شناخته شده بين دولت و ملت به طور عادلانه ای تغيير کنند و زنان هموطن ما بتوانند به بالاترين مدارج سياسی و اجتماعی راه پيدا کنند و آن باشند که بايد باشند. اما تجربه چند دهه اخير نشان می دهد،طرح نو بايد دقيقا در جزء جزء اذهان تمام مردم جامعه انداخته شود تا تغيير واقعی حاصل شود؛ بايد خيلی از بايدها بی ارزش شوند و از درون بپوسند. وقتی طالبان از عرصه قدرت رانده و از دخالت در خصوصی ترين وجوه زندگی مردم محروم شدند، همه مردم جهان منتظر ورود زنان به عرصه های اجتماعی ماندند. غافل از اينکه حتی پوشيه ها از جای خود تکان نخورد! طالبان هنوز هم باهمان قدرت وهيبت در ذهن و فکر مردم افغانستان حکومت می کنند و بعيد است در آينده نزديک، منتظر تحول شگرفی باشيم.
برای بسياری از ما که در شرايط نسبتا طبيعی زندگی می کنيم و تنها از مطلوب هايمان دورافتاده ايم، شايد تقلا برای رسيدن به استانداردهای شناخته شده ارزشمند باشد. شايد تصور ايرانی که در ذهن ساخته و پرداخته ايم وتلاش برای رسيدن به آن قابل احترام و ستايش باشد. اما ميان حقايق موجود در سلول های مغر آدمی و وقايع تلخ رو به وخامت جاری چقدر فاصله افتاده است؟ اگر برای بسياری از ما زندگی در يک جمهوری مردمسالار آرمان حساب می شود، اگر دوست داريم تا با کاغذ هايی که در صندوق می اندازيم، در سرنوشت خود و نسل های آينده مان نقش آفرين باشيم، برای شيرين عبادی و همکارانش داشتن يک مجلس بدون قدرت به مراتب بهتر از يک مجلس خطرناک است!
احتمالا هزاران زن و کودکی که هر روز قربانی خشونت می شوند و مورد سو استفاده قرار می گيرند، آرزو دارند که اگر چيزی عوض نمی شود، حداقل شيرين عبادی همان شيرين عبادی بماند...
|