|
داستان زلزله
جلال افشار
Alefba.net
همین دو سه ماه قبل ماه رمضان بود و سفره های افطار و خرما عضو ثابت سفره افطار، جعبه هایی با بسته بندی نه چندان جالب « رطب مضافتی بم ». گذشته ای نه چندان دور شاید فقط هفت هشت سال پیش شاید هنوز هم باشد صدایی از ته کوچه می آمد ، کی بود ؟! میوه فروشی که در سرمای زمستان تلی از پرتغال ها را روی چرخش ریخته و با ته لحجه آذری داد می زند « بَمی ی بَم » ...
کمی اینطرف تر دو تا گنده لات دعوا می کنند با سبیل های از بناگوش در رفته : « بیبین داداش می زنم نعشت بیفته جلو مردم !! »
- « ه ه ! بادمجون بم آفت نداره »
و این گونه بود که بم به سر زبان های همه افتاد و با ارگ زیبایش در دل داخلی و خارجی جای گرفت ارگ زیبایی که بیش از دو قرن استوار ایستاد و هیچ نشد و اما ... همان جایی که به قول یکی از همان خارجیانی که ارگ در دلش جا گرفته بود بابل جدید بود .
تمام شد، ارگ رفت، بم هم رفت، خاک روی بم را گرفت و بم روی همه را سیاه کرد! چرا سیاه؟ ساده بود جوابش، ارگ که عمرش دو قرن بیشتر از خود شهر بود استوار تر از شهر ماند حداقل خرابیش کمتر بود آنقدر که می شد ساختش ولی امروز بلدوزر ها به جان شهر افتاده اند تا کامل خرابش کنند و از نو بسازند .
همین بود داستان جمعه سیاه، یک داستان سیاه و رمانتیک یک قصه تلخ دیگر برای همه آدمیان .
نه خود زلزله نه خرابیش نه اینکه بازهم هوار زنند که ساختمان ها را آبکی می سازند نه اینکه بازهم خروار خروار شعار بدهند و بگویند ساختمان ها را محکم بسازند، نه ماجرا چیز دیگری است. این زلزله داستان داشت، اما کجا ؟ همین جا در بم ؟
نه! داستان جای دیگری است، داستان در کاخ سعد آباد و کاخ سفید است! آنجا که تحریم های مالی نود روز معلق می شود آنجا که سعد آبادی ها از لغو نود روزه استقبال می کنند. شاید دیپلماسی این بار به نام زلزله ورق خورده، شاید ، زمان معلوم می کند که قیمت کشته شده ها چقدر است زمان نشان می دهد که چه می شود و چه ها خواهد شد. شاید بوش برای پیشی گرفتن در انتخابات به نام زلزله هم خود را خوش نام کند هم معمای ایران و آمریکا را حل کند و هم کلی رای برای خودش بخرد. آنوقت کشته های بم چه قیمتی پیدا می کنند. روزگار را چه دیدی شاید هم آمریکایی ها آمدند و بم را ساختند.
تازه این بخشی از داستان است. بخش دیگری هم هست، شرکت هایی که از همین حالا دندان خود را برای بازسازی بم تیز کرده اند! از حالا منتظر مناقصه ها هستند و از همین امروز پول ها را یک کیسه، لابی ها را آماده و چانه ها را گرم! برای گرفتن نوبت بازسازی. نگاه اول چه می گوید « آخی! چه آدمای خوبی » ولی بعدش چه؟ نه اینها برای بودجه بیش از 300 میلیارد تومانی دولت برای بازسازی بم از حالا نقشه هایی دارند .
تازه این هم بخش دیگری است! بم خراب شد و رفت ساختنش هم به قول خیلی ها که امروز زبان هایشان بیش از گذشته می چرخد ساخته خواهد شد. اما حالا کی و چه وقت؟ نمی دانیم؟
داستان بازهم ادامه دارد. کسی نپرسید آنها که در هنگام زلزله به شهر هجوم آوردند برای دله دزدی که بودند؟ نه، بازهم جوابی نیست شاید به قول رئیس سازمان زندانها هیچ زندانی فرار نکرده به آنها مرخصی داده ایم (1) نمی دانم چرا هر وقت زلزله می آید صحبت از امنیت هم می شود؟
حالا قسمت دیگر داستان هم هست! انتخابات ، مجلس، رد صلاحیت، گرفتید؟! این هم بخش دیگر حالا نوبت انتخابات است این زلزله به نفع خیلی ها شد خیلی ها هم اینطرفی ها هم آنطرف امروز به سادگی به راحتی به آسانی بی سر و صدا بدون اعتراض هرکسی را رد صلاحیت می کنند و خوب واضح است اگر نامزد ها اعتراض کنند توهین به مردم است، مردم می گویند « شما هم وقت گیر آورده اید »
داستان های این زلزله زیاد است شاید هم نباشد اما من دیگر نمی دانم. شاید زلزله های دیگر هم بیاید و بازهم با داستان های بسیار اما امیدوارم کلاغ قصه ی زلزله روزی به خانه اش برسد وگرنه آش همان است و کاسه نیز همان که اتفاقا کلاغ من در بم به خانه نرسید.
من ارگ را از نزدیک ندیدم و ارگ رفت. من مرگ ارگ را دیدم خودش را نه فقط داستانش را ندیده نوشتم .
●●●
(1) روزنامه شرق 9/10/1382
|