Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 601 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

زير آوار فراموشی نخواهی بود

فرشيد شادنيا
SiahSepid.com

از صبح هر ماشینی که سوار شدم حرف از زلزله بم بود ، هر کسی چیزی میگفت ...

" بله دیگه آقا ، وقتی ساختمون هاشون رو اصول نیست همین میشه دیگه ، مگه تو ژاپن زلزله نمیاد ؟ "

" آقا یه زلزله که بزرگی ش همین قدر بوده ، تو پاناما اومده بود ، اما 1 نفر فقط کشته شد . چرا ؟ آخه اینجا به فکر همه چی هستن جز جون آدما " !

" ای آقا ، اینجا کی به فکر جون آدمهاس ! هر کس یه فکر پرکردن جیب خودشه ..."

تصاویری که دیشب تلویزیون نشون داد ، مدام جلوی چشمم میومد ! تصاویر خرابه ها و ... !

این حرفها هم که مدام تو ذهنم بود ، مدام میشنیدم شون !! صداها اکو پیدا کرده بودن! مدام تکرار میشدن ، پشت سر هم و بی وقفه :
" به فکر همه چی هستن جز جون آدما "

" به فکر همه چی هستن ... "

دیگه نتونستم تحمل کنم ، با اینکه هنوز کمی تا دانشکده مونده بود اما گفتم :
" آقا لطقا نگه دارین ! من پیاده میشم "

ماشین نگه داشت و پیاده شدم ، هنوز چند قدمی از ماشین دور نشده بودم که صدای بوق ماشید من رو مجبور کرد سرم رو برگردونم ، راننده با دست اشاره ای کرد و یکدفعه فهمیدم که کرایه ندادم! برگشتم، پول رو دادم و معذرت خواهی کردم. اما هنوز از ماشین دور نشده بودم که باز صدای بوق ...

رانند یک 100 تومانی رو بهم داد و گفت :
"حواست کجاست! بیا ، بقیه پولت! "

100 تومانی رو گرفتم، نیم نگاهی به درون ماشین انداختم، مسافرها با تعجب به من خیره شده بودند، تعجب و کمی عصبانیت از اینکه علاف شون کرده بودم .
زودتر پیاده شدم که کمی پیاده راه برم، دیگه نمیتونستم اون حرفها رو بشنوم ، از روبروی دکه روزنامه فروشی رد شدم و نگاهم را پرت کردم روی تیتر روزنامه ها :
" بم مدفون شد "
" زلزله در بم "
" آخرین آمار از کشته ها و زخمی ها "

ناراحتی ام بیشتر شد! از این ناراحت بودم که چرا نمیتونم در این شرایط کمکی کنم! از این که چرا در سال 2004، هنوز زلزله میتونه این همه قربانی بگیره! این فکر ها مدام تو ذهنم بود که از کنار چادری رد شدم که تو پیاده برپا شده بود . نگاهی به پارچه اون انداختم :
" محل جمع آوری کمکهای نقدی و غیر نقدی برای زلزله زدگان بم "

مردم در حال تکاپو، قوطی های کنسرو، پتوها، شیشه های آب معدنی، ...!

تو همین فکر ها بودم که رسیدم به دانشکده، از درب ورودی به سختی هرچه تمام تر تلاش کردم که لبخند روزانه ام را ترک نکنم! خدایای من، چقدر سخته آدم تو دلش یه دنیا غصه باشه و مجبور باشه که لبخند بزنه! خیلی سخته!
دانشکده خبر خاصی نبود، اونی که میتونست الان حال من رو بهتر کنه نبود! کمی این ور اون ور چرخیدم
سعی کردم به کارهام برسم، اما بی فایده بود! اصلا حال و حوصله ش رو نداشتم!

تا اینکه ب . ک رو دیدم، یه دفعه یادم افتاد که اهل کرمان، به همین خاطر فورا پیش اون رفتم و باهاش حرف زدم، فامیل های او چیزیشون نشده بود، اما میگفت اوضاع افتضاحه! میگفت آمار کشته و زخمی ها خیلی بالاست! داشت میگفت که فلان کس رفته بود بیمارستان امام حسین، یه عالمه مجروح اونجا بودن، حرفش رو قطع کردم و گفتم :
" بیمارستان امام حسین کرمان دیگه ؟ "
گفت : " نه ، اونجا حدس میزنی کلا چند تا اتاق عمل داره ؟"
گفتم: " اصلا نمیتونم تخمین بزنم ! بگو حالا چقدره ! ؟"
گفت : " 10 تا ...

حرفهای بعدیش رو درست نفهمیدم! یه دفعه باز این جمله تو ذهنم اومد :
" به فکر همه چی هستن جز جون آدما " !
" به فکر همه چی هستن جز ... "

یه دفعه با دست به من زد و گفت :
" حواست هست؟ دارم حرف میزنم . میگم همه مجروح ها رو دارن میارن تهران ... "
دوباره همون جمله اومد تو ذهنم :
" به فکر همه چی هستن جز... "

{ چند ساعت گذشت }

میدون قدس بااون خداحافظی کردم، موقع خداحافظی یه لحظه به چشمهاش زل زدم، یه دفعه یه حالی شدم، دلم میخواست میتونستم تو خیابون بغلش کنم و از اون خداحافظی کنم، دلم نمیومد دستهاش رها کنم ، به تااینکه گفت:
"من سردمِ "

دیگه نمیشد ادامه داد. به همین خاطر دستهاش رها کردم و صبر کردم تا بره و ماشین سوار شه! وقتی ماشین ش حرکت کرد، من هم برگشتم برای آغاز راه بلند بازگشت به خانه .

از تجریش سوار ماشین آزادی شدم، زیاد طول نکشید که باز غرق در افکارم شدم. نزدیک های میدون آزادی بودیم که رانندها صدای رادیو رو زیاد کرد:
" بر طبق آخرین آمار تعداد کشته های زلزله بم ..."

وای خدای من ...! باز زلزله، به بقیه اخبار گوش دادم :

" امروز مقدار ... پتو و ... کیلوگرم مواد غذایی و ... تومان برای بم فرستاده شد .
به علاوه تعداد 3000 روحانی از استان های مختلف برای تسلی خاطر بازماندگان و انجام امور مذهبی به بم اعزام شدند چیزی که شنیدم رو باور نکرده بودم تا اینکه یکی از مسافرها که مرد 50 ساله ای بود گفت :
"{ با خنده } ای بابا ، اینها آوار ریخته رو سرشون ! اونوقت براشون به جای پزشک یا متخصص آخوند میفرستن!؟؟ عجب مملکتی شده "

من کاملا گیج بودم. باورم نمیشد چیزی که شنیدم واقعیت بوده، اما وقتی به من ثابت شد ، که درست شنیدم ناخودآگاه گفتم :
" بی شرف های بی همه چیز! آخه اونها میخوان برن اونجا چه ..... بخورن ؟ دزدهای ... ، .... ! "
یه دفعه راننده زد بغل و گفت:
"درست حرف بزن ! دارن میرن کمک اونوقت تو ..."
جمله ش رو قطع کردم و گفتم :
"غلط کردند ، ....... های بی ناموس! اون ها اگه میخواستن کمک کنن از اینجا هم میتونستن کمک کنن!"
راننده گفت :
"برو پائین ببینم! بچه پررو! برو تا خودم پیاده ت نکردم!... "
پیاده شدم و در رو محکم بستم
.
صدای آمبولانس های حامل مجروح تقریبا هر 5 دقیقه میومد! تعدادشون خیلی زیاد بود ! اصلا حالم خوب نبود، وقتی به خودم اومدم دیدم زیر مجسمه آزادی ( !!! ) تو میدون آزادی هستم! بدجوری بغض داشتم.

برف میومد! اما نشستم رو چمن ها و شروع کردم به زمزمه کردن شعر شاملو :
" فریاد در باد ،
سایه سردی بر جای میگذارد ،
بگذارید در این کشتزار گریه کنم"

دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم. بلند بلند گریه میکردم و شعر میخوندم .
عبور پیاپی آمبولانس ها، سرما، دونه سرد برف، گونه گرم من، یه دنیا غصه جور واجور ... !

یه پسر و دختر دست تو دست هم از کنار من رد شدند، دختر متوجه گریه من شد و فورا به پسر گفت، پسر هم یه جوری که به گوش من هم برسه گفت :
"میخواستی عاشق نشی ، تا حالا گریه ت نگیره! "

حس کردم دنیا رو سرم خراب شده ، فقط یه چیز رو لبهام اومد :

"پنجره مهتابی رابسته ام ،
چرا که نمیخواهم زاری ها را بشنوم ،
با این همه از پس دیوارهای خاکستر ،
هیچ به جز زاری نمیتوان شنید .
فرشتگانی که آواز بخوانند انگشت شمارنند "
--لورکا { احمد شاملو }


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.