|
من را كنار گالیله دفن كنيد
فرشيد شادنيا
SiahSepid.com
زل زده بود به آینه ، اما نه ، آینه هدف اصلی اش نبود . آینه همون آینه بود ، همون جسم خاک خورده ای که شب ها ، درخشش اون ، تو حجم تاریک اتاق ، یه استثناء به حساب میومد . هدف اصلی چهره تکراری و به هم ریخته ای بود که پشت آینه بود ، صورت لاغر و کشیده ، با ته ریش و موهای بلند و به هم ریخته ، چشم هایی که سفیدی هاش الان پر از رگهای خونی شده بود ، قرمز و ملتهب .
البته همه چیز اون اتاق یه جورهایی خاص بودند ، همه یه جورهایی استثنایی بودند . اتاق کاملا به هم ریخته بود ، لباس ها ، کتابها ، و از همه به هم ریخته تر صاحب اتاق .
رو دیوارها اشیاء عجیب وغریبی آویزون بود ، یک کلاه حصیری ، یک پوستر بزرگ چگوارا ، تعداد زیادی کاغذ که رو هر کدومشون یه چیزی نوشته شده بود ، اما بین همه شون یه کاغذ بود که از همه بزرگتر بود و بیشتر از بقیه به چشم میخورد ، یه شعر از MARILYN MANSON
رو کاغذ نوشته شده بود :
There's not much left to love
Too tired today to hate
I feel the empty
I feel the minute of decay
همیشه از خوندن این شعر لذت میبرد ، البته یه جور لذت خاص. وقتی همه چیز زندگی اش حتی زیباترین و عزیزترین ارکانش ، به مرور زمان بی ارزش می شد ، اونقدر بی ارزش که حتی ارزش نفرت ورزیدن رو هم نداشته باشند ، اون وقت زیر لب زمزمه میکرد :
I feel the empty ( احساس پوچی میکنم )
I feel the minute of decay ( دقایق پوسیدن رو حس میکنم )
ساعتها تو اتاقش تنها می نشست ، به دیوار خیره میشد ، یاد گذشته اش میافتاد ، به یاد کودکی نه چندان پرخاطره اش ، نه چندان دلچسبش !
یه میز سبز رنگ تو اتاق بود ، لایه ضخیم گرد و خاک اون رو میشد از فاصله دور هم دید . روش همه چیزی پیدا میشد ، عکس های خاک گرفته دانشکده ، جزوه های به هم ریخته ، کمی پول خرد ، توتون پیپ ، فندک ، تکه های بریده روزنامه ، دست نوشته هایش و ..
با دستش رو آینه خاک گرفته نوشت :
There is no cure for what is killing me ( مرهمی نیست،برای آنچه که درحال کشتن من است . )
موبایلش زنگ خورد ، SMS داشت ، بازش کرد ، از طرف دوست دخترش بود :
Salam , Man emmroz e sar behet mizanam ,azizam . khoone bashi ha , oon otaghet ro ham kami moratab kon ta adam reghbat kone biad too , bye golam ( سلام ، من امروز یه سر بهت میزنم عزیزم ، خونه باشی ها ، اون اتاق ات رو هم کمی مرتب کن تا آدم رغبت کنه بیاد تو ، خداحافظ گل ام )
چتد لحظه ای خیره شد به صفحه موبایل ، تصمیم گرفت جواب این SMS رو بده ، اما هنوز چند کلمه ای بیشتر تایپ نکرده بود که صدای بوق موبایل در اومد :
" Battery Low " ( باطری در حال تمام شدن است !)
به همین خاطر منصرف شد ، یاد یه تیکه از فیلم مورد علاقه اش افتاد که با همین دوست دخترش با هم رفته بودند و اون رو دیده بودند ، اون رو زیر لب تکرار کرد :
" باطریش داره تموم میشه ، مثل خودم ... "
رفت سراغ کمد لباسهاش ، کمی فکر کرد که چی بپوشه ؟ اما یه دفعه با خنده ای تمسخر آمیز گفت :
" چه فرقی میکنه دیوونه ؟ "
یه ژاکت سرمه ای از تو کمد برداشت ، با بی توجهی خاصی اون رو تنش کرد ، چند قدمی بیرون رفت که متوجه شد او رو برعکس پوشیده ، اما باز هم همون خنده و همون جمله :
" آخه چه فرقی میکنه دیوونه ؟ "
از در پشتی وارد حیاط شد ، کمی قدم زد . یادش نمیامد که آخرین بار کی به این طرف حیاط اومده بود ، حیاط هم مثل اتاق بود ! به هم ریخته و نامنظم ، اصلا مثل اینکه هر چیزی که یه جورهایی به اون ربط پیدا میکرد ، مشمول این قانون بی نظمی میشد !
تو حیاط راه میرفت و " نفس عمیق " میکشید ، با تمام وجود ! شاید میخواست یه جورهایی کم لطفی که در حق ریه اش داشته رو جبران کنه ، ریه ای که سالها مجبور بوده دود ناشی از سوختن توتون های بسته های سفید رنگ Capitan Black رو تحمل کنه !
البته اگه بحث این چیزها پیش بیاد ، خیلی از اندامهاش از اون طلب دارن ، از معده و روده بگیر تا مغز و اعصابش !
یاد شعری افتاد که وقتی یه ماه تو آسایشگاه بستری شده بود ، اون رو نوشته بود ، چون اون موقع خیلی زیاد تحت تاثیر داروهای مسکن بود ، و حالت عادی نداشت ، شعر رو به پرستارش توبیمارستان داد . با اینکه بعد از این همه وقت هنوز کاملا اون رو به خاطر داره ، اما هیچ وقت حاضر نشد اون رو دوباره بنویسه ، همیشه به خودش میگه :
" اگه هر کسی دیگه هم اون دارو ها رو مصرف میکرد ، میتونست اون اراجیف رو بگه " اون رو تو ذهنش مرور کرد :
" چرا به گالیله تهمت دروغگویی زدین ؟
مگه کره زمین همین نیست که شبانه روز به دور سر من میچرخه؟
چرا به من تهمت دروغگویی میزنین ؟
مگر زندگی همین نیست که همه ش به حالت تهوع میگذره ؟
من و کنار گالیله دفن کنین
کنار هم تو قطعه دروغگویان ! "
پوزخندی زد ، سرمای بیرون تمام وجودش رو گرفت ، مطمئن بود که الان دماغش هم قرمز شده ، همیشه تو سرما همینطور میشه ، یاد یکی از دوستاش افتاد که میزان قرمز شدن دماغ آدمها را درجه بندی میکرد ، مثلا میگفت :
" الان دماغ تو دو درجه قرمز شده "
اومد تو خونه ، در را هم نبست ، ، مستقیم رفت به طرف حمام ، لباسهاش رو قبل از در اول از تنش در آورد ، و وان را پر از آب گرم کرد ، رفت و در آن دراز کشید ، برخورد آب گرم به پوست سردش ، حس خوبی رو در اون ایجاد میکرد، یه جور خلسه ! یه جور بی حسی ! صدای نوار اینقدر زیاد بود که تا توی حموم هم میرسید :
Running over the same old ground (برروی همان زمین قدیمی مشغول دویدن هستیم )
What have we find ? ( و چه به دست آورده ایم ؟ )
Same old fear ( جز همان ترس های قدیمی )
Wish you were here . ( ای کاش اینجا بودی )
دستش رو دراز کرد اون رو دستش گرفت ، و ...
...
صداهایی تو گوشش بود ، اما هر چه سعی کرد چشم هاش رو باز کنه نتونست . ضعف شدیدی تمام وجودش رو گرفته بود ، کلمات رو میشنید ، اما گنگ و مبهم . احساس کرد چیزی به دست راستش نصب شد ، و بعد مایعی از همان جا به بدنش تزریق شد . کم کم بدنش گرم شد و کلمات برایش مفهوم پیدا کردند :
" جوون بیچاره ، خوش شانس بود که دوست دخترش رفته بود بهش سر بزنه ، دکتر میگفت با تیغ صورت تراشی رگ دستش رو زده ، خون زیادی هم از اون رفته ، فکر نکنم مثل اولش بشه "
به یاد نوشته آینه افتاد ، نوشته کاغذهای روی دیوار و شعری که هیچ وقت حاضر نشده بود دوباره بنویسه :
" چرا به گالیله تهمت دروغگویی زدین ؟
مگه کره زمین همین نیست که شبانه روز به دور سر من میچرخه؟
چرا به من تهمت دروغگویی میزنین ؟
مگر زندگی همین نیست که همه ش به حالت تهوع میگذره ؟
من رو کنار گالیله دفن کنین
کنار هم تو قطعه دروغگویان ! "
صدای ممتد بوق ...
صدای پرستار : " آقای دکتر ، آقای دکتر عجله کنید ، دیگه نبض نداره ... "
|