Home
: جستجو شماره ۱۹ ◊ 1 اسفند ۱۳۸۲
پيام هاى شما : 1517 پيام   ◊   ارسال متن براي ديگران   ◊   نسخه قابل چاپ  

مشتری دم صبح

محسن اميری
Karegar.persianblog.com

چایی هنوز هم تلخ بود.نمیدونست چرا اصلا باید چایی رو شیرین میخورد.این فکر تو کله ش بود که چرا اصلا نباید یه چیز شیرین رو با صبحونه ش بخوره مگه نه اینکه آخرش جایی طعم خودش رو از دست میداد.لابد اینم مثل بقیه ی کاراش بود.از روی عادت و لجبازی.لجبازی با خودش.فکر کرد که امروز رو چی کار کنه که خستگی اون هفته ی پردردسر رو در کنه.بالاخره باید یه جوری به خودش ثابت میکرد که لااقل عرضه ی فراموش کردن رو داره .ولی مگه میتونست ؟مگه کم چیزی بود.ناسلامتی پدرش بود.
در ناله ای کرد و نصفه نیمه باز شد.اولین فحش امروز سهم در بود:
- کثافت به دردنخور
در رو که بست یادش افتاد که کلید همراهش نیست. فکر کرد که دومین فحش رو هم به حواس پرتی خودش بده ولی دید دردی رو دوا نمیکنه.ترجیح میداد که زیاد وقتش رو توی خونه تلف نکنه.خیابون اونو بهتر درک میکرد.باغچه رو که نگاه کرد پدرش رو سرزنش کرد که چرا همه ی مساحت باغچه رو با درخت نپوشونده.هنوز هم دلیل قانع کننده ای برای کاشته شدن اون همه گل بی جون و ضعیف پیدا نمیکرد.خودش کاج رو ترجیح میداد.
یادش افتاد که امروز هم صورتش رو نتراشیده.مثل دیروز.و مثل تمام هفته ی گذشته.تا حالا هیچ وقت ریش نداشته.حتی اون زمانی هم که برای اولین بار صورتش رو با تیغ زد هیچ وقت به داشتن ریش فکر نکرده بود.ولی اصلا مگه همه ی کارای اون حساب شده و فکر شده بود؟مگه همین الان که داشت خیابون رو با قدمای بلندش طی میکرد به مقصدش فکر کرده بود؟
اولین مغازه ای که توش زندگی جریان داشت مغازه ی گل فروشی بود.یه لحظه ایستاد.صورتش رو به شیشه چسبوند.چقدر دلش میخواست یه دوست گل فروش داشته باشه.بعدش بدون دلیل و بی مقدمه هرروز بهش سر میزدوحتی به اون تابلوی "توقف بیجا مانع کسب است"هم اهمیتی نمیداد.رفت تو.بوی گل نمخورده و خاک مرطوب حالش رو جا اورد.
-بفرمایید
منیدونست چی باید بگه.باید اول سفارش میداد.
-یه دسته گل میخوام.
فروشنده مثل اینکه انتظار همین جواب رو داشت.
-چی بزارم؟
نمیدونست.واقعا نمیدونست.سومین فحش امروز دیگه حق خودش بود.از این که به غیر از رز اسم هیچ گلی رو بلد نبود حسابی کلافه شد.
-رز بزار و از اون برگ پهنا.
با دستش گوشه ای از دیوار رو نشون داد.فروشنده مشغول شد.حتی ثانیه ای رو هم تلف نکرد.با دستش حرکاتش رو دنبال میکردوبراش جالب بود.آخه اولین باری بود که به یه گلفروشی اومده بود.از این که بتونه هرروز بوی به این خوبی رو حس کنه احساس خوبی بهش دست داد.سعی کرد یه جوری گلفروش رو به حرف بیاره.
-فکر نمیکردم صبح به این زودی بیاین سرکار.
گلفروش مثل اینکه بی حوصله تر از این بود که براش توضیح بده.
-چاره ای نیست.
جوابش رو درست نفهمید.ولی مهم نبود.همین که صدایی رو شنیده بود براش کافی بود.
-اینایی که پشت چراغ قرمزا گل میفروشن کار شما رو کساد نمیکنن.
گلفروش از این که گیر همچین آدم وراجی افتاده ناراحت به نظر میرسید.با گستاخی گفت:
-نه آقا دلت خوشه ها.
فهمید که دیگه نباید حرفی بزنه.از این که فکر کرده بود میتونه با یه گلفروش دوست بشه خنده ش گرفته بود.همون راهی رو که اومده بود برگشت.در هنوز باز بود و کچلی باغچه تو ذوق میزد.در رو آوم بست و از پله ها بالارفت.تو این فکر بود که بقیه ی روز رو چه کار میتونه بکنه.در هنوز هم ناله میکرد .حساب فحشهااز دستش در رفته بود.حوشحال بود که بعد از یه هفته کسی نبود که لازم بشه دلداریش بده و البته از این که کسی نیست که از سرووضعش ایراد بگیره خوشحال تر.
یه گلدون پر آب کرد.اون گلدونی رو که همیشه توش پول جمع میکرد.خواست که گل رو توی اون بزاره.ولی پشیمون شد.دسته گل رو به گوشهای پرت کرد و به اتاق خوابش رفت.در رو پشت سرش قفل کرد.عادتش بود.رو تختش دراز کشید و به این فکر کرد که شاید بتونه با یه دونه از این بچه ها که پشت چراغ قرمز گل میفروشن دوست بشه.


Advertisement in Siah Sepid

بازگشت به نخستين سطر
© Sabz W. D. P. G.
Site
 Meter © نقل و درج مطالب سياه سپيد، با ذکر منبع و ماخذ مجاز مى باشد.
گزينش و درج مطالب در اين هفته نامه، به مفهوم تاييد نظر نويسنده نيست.